رنجشی نیس..........

 

ﺭَﻧــﺠـﺸـــﯽﻧـﯿـﺴــﺖ 

 

 

ﺁﺩﻡﻫــــﺎ ﻫَﻤـﯿـﻨـﻨــﺪ

 

 

 

ﺧــﻮﺑَــﻨـﺪ ﻭﻟـــﯽ ﻓـَـــﺮﺍﻣـــﻮﺵ ﮐــــﺎﺭ

 

 

ﻣــــﯽﺁﯾـﻨــــﺪ

 

 

ﻣـــﯽﻣــﺎﻧـﻨــﺪ ، ﻣــﯽ ﺭَﻭَﻧــــﺪ

 

 

ﻣـﺜـــﻞﻣـُـﺴـــﺎﻓـــﺮﺍﻥِ ﮐـــﺎﺭﻭﺍﻥ ﺳَـــــﺮﺍ

 

 

ﻣــﺜــﻞ ﺍﺯﺩِﺣـﺎﻡ ﺑـﯽ ﺍﻧـﺘـﻬــﺎﯼِ ﯾـکــ ﺧـﯿـﺎﺑـﺎﻥ

 

 

ﮐــﺴــﯽﺑـــﺮﺍﯼِ ﺑـــﻮﺩَﻥ

 

 

ﻧــﯿـــﺎﻣَﺪهـــ ...ﻧـــﻤـــﯽﺁﯾــــﺪ...

/ 7 نظر / 15 بازدید
مها

سلام عزیزم. ممنونم خیلی زیبا بود هیچکی برای ماندن نیامده وهمه رهگذریم. روز ی ما هم خواهیم رفت.[گل]

مها

قلم به دست گرفته و باز آشوبي به دل دارم... يکباره ديگر تمام واژه ها را در ذهن مرور مي کنم... اما اينبار نوشته هايم رنگه ديگري دارد... ديگر از اين قالب هاي سردو خشک خسته شده ام... دستم را آزاد مي گذارم تا هر آنچه را به قلم کشد که قلبم فرمان مي دهد... مي نويسم از پريشاني ها و سردي ها و رابطه هاي يخ بسته و بعضي از آدمها... مثل هميشه تمامي بغض هاي آزاد نشده و گير کرده در عمق صدايم را در نوشته هايم خالي مي کنم...... خيلي ساده و آهسته از کنارم رد شد. بي محلي اش آزارم نداد.اما... اذيت شدم وقتي که گفت نديدمت.. من به ديواري سرد تکيه کرده ام . خداوندا درياب سردي دستانم را.... تمام وجودم از سردي اين ديوار يخ بسته)... (آنقدر فرياد هايم را سکوت کرده ام که اگر به چشمانم بنگريد کر مي شويد)... (سردم است...بر روي قلبي سخت فسرده ام... به او بگوييد(ها)کند و ببيند که چگونه معجزه ي نفس هايش مرا جان مي بخشد)... آخر چگونه در نمی يابد غربت چشماني را که هرشب در مقابل نگاه سردش، بر روي تمامي روشني ها فرو بسته مي شود و سردي دستاني را که به گرمي دستانش محتاج است!.... خداوندا چگونه از خمو

سه رگول

دوز دیی سن...[ناراحت] . . . [گل][گل]

بوکانی

اینجا همه می ایند ونقشی بر لوحت میزنند و تورا میگذارند و میروند [لبخند]

مها

من وتنها نذار عشقم..... اپ جدیدم منتظرتم[ناراحت]